اینترنت در ایران برای سهولت کار در قسمت آرشیو موضوعی وبلاگ روی موضوعات کلیک
کنید تا در وقت شما صرفه جویی شود . در ضمن صفحات ۱۶ - ۱۷ - ۱۸ - ۱۹ - ۲۰ - ۲۳ -
۲۴ - ۲۵ - ۲۶ - ۲۸ - ۲۹ - ۳۰ - ۳۱ - ۳۲ - ۳۳ - ۳۶ - و صفحه ۸۳ سطر چهارم از این
کتاب توسط وزارت فرهنگ و ارشاد سانسور و حذف شده است که شما می توانید متن اصلی
را در این وبلاگ بخوانید . به امید اینکه ....
ایمان رضایی ( نژند محزون )






ای مردم
ای مردم نام وطن را فریاد کنید
شهیدان راه آزادی را یاد کنید
بنای ابراهیم دلست آباد کنید
کعبه اینجاست دل مردمان شاد کنید
رسم ایران باستان ز نو بنیاد کنید
درفش کیانی را ز نو مراد کنید . سال ۱۳۷۹
توحید ۲۰۹
صخره های بزرگ شمال پایتخت
عمقی سیاه
سرخ و سیاه می شود
اینجا چراغی دارد که هرگز سبز نمی شود
کسی در پستوی کوه داد می زند
سیب می افتد
بر سر مار
لخته های خون در شکم
جدایی ناخن از گوشت
گوش از شنوایی ساقط می شود
جریان سیال صدا
به سنگ بر می خورد
باز تاب می شود
و ایزدان قربانی دیگر می خواهند . ۲۲/۷/۱۳۷۹
پرنده آزادی
پرنده ایی که فریاد می زد
از عمق حنجره و از نگاه پنجره
داد می کرد
منادی پرواز بود
برای نور
آتشی که از حنجره
نه از درون بر می خواست
ابری سیاه بر فرق آزادی
چمپاتمه زده بود
و اینک پرنده خیس می شود
پرنده افتاد
در مردابی که
بوی تعفن انحصار طلب را می داد
پرنده رهایی بود
دیوار چین جلو دارش نیست
بر فراز بام پرشیا
فرودی زیبا
صیاد دموکراسی
پرنده ما در قفس
شکنجه ایی جان کاه
عالم همه داد کردند
آزادی او را فریاد کردند
پرنده شجاع
سیزده سال باید سکوت کند
و آواز سر ندهد
پرنده باز می خواهد
نام آزادی را فریاد کند
او اگر زمانی از قفس
بال بسوی حرف بگشاید
کوچی دوباره و دائمی خواهد کرد
و فریادی رسا خواهد کشید . سال ۱۳۷۹
جنگل
دلی در دامن دریایی دودمانم دارم
سخافت سَر ساهی سَر ساحل سامانم دارم
ای کشتی زمانم
تو به ایست من ایمانم
در این برکه خاموش قَلَم
چه جای بر افراشتن عَلَم
لنگ لنگان لنگر انداز این پیمانم
داعی درویش دور اندیش این دامانم
صدف بر کنار ساحل آبرو دارد
حتی قایق جدا از باد هم پارو دارد
این سیاهی چیست عوام بر سر و رو دارد
سرو هم شده ابرو خمیده
شیر به سوراخی خزیده
دشت سکونتم سیاه تاریک
کوچه های مهرش تنگ و باریک
به امید یومی که نور در جنگل بتابد
سر آرامشم بر روی بالین بخوابد ۱۷/۹/۱۳۷۹
آینه
آن شب عبوس و تلخ
عریانی آینه
و قرص کامل بود
هجوم سطر ستبر و سیاه
به اندیشه ویرایش آن
به هر گوشه ارغوانی رویید
قطره بود و دریا می جویید
آینه
به جرم
انعکاس تصویر زنگار
به حکم شرعی
می میرد
همه جا خاموش
گویی که بی صدا می شکند
هزار تکه های عریان و به خون غلتیده
یکی بود و هزار شد . ۴/۱۰/۱۳۷۹
هبوط سیب
تنها سیب روی درخت
درخت بوتیمار نشین
هبوط سیب
از دار به دار می افتد
بر ورطه خاک
وصال خاک و سیب
وصول مار پیسه
هلاهل
تریاق بی اثر
عصمت حوا شکست
وصمت مار فزون
غم خورک
تشنه تر از دیروز
پرید
هرگز هرگز
با هزار نرفت
های های
هایا های ۱۱/۱۰/۱۳۷۹
قیام
آی مردم
بر خیزید
شر بریزید
خواب کهف سر آمد
مکر از فیدلفیا بر آمد
از آب حیوان بنوشید
رخت قیام بپوشید
بر دشمن بخروشید
از برای میهن بکوشید
باشد اصل این سرود
بر شما درود ۱۱/۱۰/۱۳۷۹
حرفم اینست
حرفم اينست
زمين
زمان
دامان
پيمان
چركين است
حرفم اينست
جسم عفونت زده زمين
نابود بايد شود
حرفم اينست
نقطه سياه پرشيا
نقطه فال نابودي زمين است
حرف من حرف زمان است
حرف من از آغاز مي آيد
حرف من افسانه نيست
درد و فسانه نيست
گرچه عنقا مي پراند
حرف من اينست
جسم بي روح زمين
دفن بايد شود
سلسله ابيات زمان
محو از پند بي جاي واعظان
سوخته دلان رنج كشيده را به كنجي كشانده
سيه دلان را بر گنجي نشانده
بيزارم از اين مردم دورو
زشت كردار و بد خو
بيزارم از اين
زمين
زمان
دامان
پيمان
كه آلوده است
بيزارم از روز كلك
روشنايي جهد
نفرت از هر چه سپيدي
آه از اين كتمان
من از شر كردار و روشنايي روز به سياهي شب پناه برده ام
اي شب كه در سياهيت پناهي است براي بي پناهان
تو پناهم ده
وصلت خوش من با مرگ
هم آغوشي با خاك
در بسترزيرين زمين
آه آنجا هم راحتم نمي گذارند
در اين پهنه سرزمين
آرامش مطلق يعني مرگ
تقلا مكن از مردن كه كشتي نجات توست
بشريت آلوده به تخم نفاق
كه از درخت سياه واعظان پراكنده مي شود
خلق نفرين شده ايي از زمان است
كين از اين موعظه گران بد طينت
عقده از تخم چركينشان
چه خوش كيشم من
كه سراپا زخم و ريشم من
بيزارم از اين
زمين
زمان
دامان
پيمان
من از تخم چركين زمين بيزارم ۱۷/۱۲/۱۳۷۹
دستان پنهاني
حتي
به دستانم
كه بالاي پلكهايم
را مي خارند شك دارم
شايد كه
دستان پنهاني ديگري در كار باشد ۲۳/۹/۱۳۷۹
ايران من
همه ايران خاك من است
وصله دل پاك من است
هر نقطه از اين ، تيري خورد
اين نقطه دل چاك من است . ۴/۱۰/۱۳۷۹
قفس
هوا چركين
ظلم تمكين
پنجره بسته
حنجره خسته
حبس نفس
كبوتر در قفس ۱۱/۱۰/۱۳۷۹
كعبه دل
به دور كعبه چرا طواف كنيد كه دستهاي ابراهيم بنا كرد
به دور كعبه دل طواف كنيد كه خداي ابراهيم بنا كرد
اگر كعبه دل بنا كنيد ،
همه ايران را منا كنيد . ۲۲/۱۰/۱۳۷۹
پرچم ايران
اي پرچم سه رنگ ، اي صلابت ايران ما
در پناه سبزيت ، خفته اند دليران ما
از روشنايي و تلالو رنگ سپيدت
داستانها به زنجيرها گفته اند اسيران ما
ما رنگ سرخت را سرمه چشمانمان كنيم
رنگ سرخت اجين شده با خون شهيدان ما ۲۲/۱۰/۱۳۷۹
سياست
اُردك هم سياست مي خواند
با آن پرهاي چربش
كه آب رستاخيز را هم جذب نمي كرد. ۱۱/۱۲/۱۳۷۸

کلمه عشق
من دیگر شعر نمی گویم
چون از دید گل
فرصتی نیست برای زمزمه
آن هم زمزمه سرد عاشق
دیگر کلمه عشق تکراری شده
دیگر در بازارش رونقی نیست
دیگر فراوان می کارمش
در چشم در تنگنای نگاه
و در قلب پر احساست
و در عمق عدسی چشمت نوروز ۷۸
آن روزها
آن روزها
چه شاد و قشنگ
من هنوز در خیال و گیج و منگ
دیروزم در واقعیت غرق شده بود
امروزم در رویا غوطه می خورد
آن روزها چه دوران بود
مثل برف و بوران بود
انزوایم دردی دوا نکند
باشد که دیگر غمی نبیند
بی وفایان چه دانند گریستن چیست !؟
آنان فقط دانند که زیستن چیست !؟ ۲۲/۱/۷۸ ۱۳
به رنگ دل
من با غروب درگیرم
از جدایی دلگیرم
از جدائیها دل تنگم
مثل دیوانه گیج و منگم
بی خبر از چشم تنگت
بیهوده می خراشی دل ما را با دل سنگت
حاشا شد این دامن ننگت
پنهان نماند از ما این چهره رنگت
رنگ رز شدی مبارک
نقاش شدی مبارک
به هر نقشی و هر رنگی که خواهی
می زنی دل ما را
گاهی به آبی چشمانت
گاهی به قرمزی لبانت
و گاهی به سرخی لُپهایت
که هم نقش خیال و رنگ رویا دارند
می زنی بر دلم رنگ رنگ . ۲۲/۱/۱۳۷۸
سرعشق
قاتلم
سینه شب را شکافتم
به خاطر هیچ یا یک حروف
عین
باطلم
هیچ و پوچ را به هم بافتم
آمیختنی بیهوده
تجویزی نا موزون
شاید برای
شین
عاطلم
اگر و مگر را بافتم
کاشکی محصولش بود
چیزی که هرگز سبز نمی شود
شاید به خاطر
قاف ۲۲/۱/۱۳۷۸
اقبال من
رفتم لب دریا او را خسته دیدم
رفتم در خانه در را بسته دیدم
رفتم به باغ او را بی حال و نشسته دیدم
رفتم به سیاحت لبش باز چون پسته دیدم
رفتم به پارتی او رزا در دسته دیدم
رفتم به هر کوی و برزن او را پیوسته دیدم
رفتم به دیدار او را از خود رسته دیدم
رفتم از یادش چون جشنش خجسته دیدم
از پشت چشمان گریان و تارم
آخرین نگاهم می رفت که بمیرد
رفتم به سراغ قایقم تا دور شوم
از این سرزمین غریب و بی وفا
که ناگهان قایقم را شکسته دیدم . ۲۰/۲/۱۳۷۸
سلام
از حریم مجاز دل
بر افق رنگت سلام
از حبس ثانیه های انباشته بر گلوی متورم
بر دقدقه هایت سلام
از چشم طوطیا و از هفت درد عالم
به جِرم سنگین قلبت سلام سال ۱۳۷۸
آرامش مطلق
یک شب رفتم در دروازه امید
دروازه بسته دیدم امید خفته
در انتظار نگاه
آن پر آوازه رمید
به دنبال او
تا لب جاده آه
تا باریکه کاه
رفتم
باورم نمی کرد
التماسم را تمنای مرا و تقلای مرا
وقتی مرا دریافت
که چشمانم را بسته دید
بر پشت چشمانم مردم را دسته دید
بر کوچه شیون پیوسته دید
و آن حرف مرا خجسته دید
که گفتم :
آرامش مطلق یعنی مرگ . ۲۰/۲/۱۳۷۸
جارو
آری تو را می گویم
که نگاهت روی تصویر قلب من
زُم می شود
و همیشه باران را
بارانی که از کاسه پر ابر چشمانم
انعکاس می یافت
به شوخی می گرفتی
و با اندیشه
جارو می شدی
و تمام شیشه خورده هایی را که
دور حس غریبم بودند
جمع می کردی ۳/۷/۱۳۷۹
فصل برداشت
سر ستونهای بلند افکار پرستو شکست
و رویای سرزمین گرمسیر از هم گسست
نگاهش عاطفه را شخم می زد
چشمانش مهر درو می کرد
و قلب بی ریاهش
زمین ترک خورده را آبیاری می کرد
و حالا فصل برداشت است
برداشت از رویا . ۱۱/۱۲/۱۳۷۸
آخرین
آخرین پرواز
به عمق عدسی چشمت
آخرین شکار نگاهت
آخرین وصال لبها
آخرین ترازوی دل
کشش احساس
شصت احساس زیاد شدی
پریشانی گیسو
در نقاب اندیشه
آخرین نگاهت را قاب گرفتم
و به خاطرم کوبیدم . ۱۱/۱۰/۱۳۷۹
معصومیت این دل
هنوز سایه ام به دنیا نیامده بود
که ازخانه بیرون زدم
اول قد کشیدن سایه
به خیابان رسیدم
استوانه عصبانی شده بود
که من ماندم
بعد از مدتی که بهار رسید
رد شدم
هنوز اندر خم
شفافیت ابرو بلند چمنی دور مشکی
جلوی ماشین بودم
که
به کنار شهید قندی رسیدم
از این میدان که بگذری به آفتاب می رسی
وقتی که نشستم
نگاهم این بار
به گوشواره استیل سه سوراخ یک پارچه افتاده بود
ولی افکارم او را می جویید
آلبالوی سیاه نگاهم را درید
وای
به ایست
تا که به غقب برگردی
زمستان شده بود
پاییز و تابستان
بهار رفت
حالا یک فصل دیگرباید بروم
تا به معصومیت این دل برسم . ۱۳/۱۲/۱۳۷۹
به تو می اندیشم
من به زمان می اندیشم
به نقطه سیاه خال
به سر رمال
به جادوی فال
من به حال می اندیشم
من به سیاهی می اندیشم
سیاهی چشم
گیسوان
ابرو و مژه
و خال
من به تو می اندیشم ۱۷/۱۲/۱۳۷۹
زندگی
زندگی عمق یک معنا
حجم انبوه بوسه
و جرم سنگین طراوت سال ۱۳۷۸
فریب عشق
عشق بهانه است
منظور به کام دل رسیدن است . ۱۱/۱۰/۱۳۷۹
سوگند
به سرخی قسم
که دل می فریبد
و در آن وسوسه های نگاه
تخم اشتیاق می پراکند سال ۱۳۷۸
فنا
افتادگی و دلدادگی هر دو به یک معناست
چون هر دو رو به یک سو دارند
نابودی ۷/۱/۱۳۷۸
صبح روشن
ساده های مشکل
قشنگی بی پروا
دست پر صدا
و چشم همیشه تر
تو را می خواهند
ای صبح روشن سال ۱۳۷۸
آبی
آسمان آبی
دلهاتان آبی
بوسه آبی
پس چه شد غم جدایی سال ۱۳۷۸
نگاه تو
از پشت دل ساده ساده من
نگاه توست که می رقصد .
مشق وفا
دل برکندم
ساز بشکستم
و ناز را
به چهره روستایی ام آویزان کردم
تا تو از بر کنی دلم را
مشقی کنی وفای مرا . سال ۱۳۷۸
فقط نام تو
نام تو را زیر پلکهایم خال کوبیدم
تا زمانی که پلکهایم هبوط می کند
فقط نام تو جلوی چشمانم باشد . سال ۱۳۸۴
جنس عشق
چه می شود که یک رفتگر
عاشق باشد .
و عشقم
غرورم تاول زده
احساسم بیماری مزمن گرفته
و عشقم شیوع دارد .

در گردا گرد گرداب وجود
در آن سوی کوه ها
بالاتر از سطح دریاها
در گوشه قلب آدمی
غم ، اندوه و شادی
در آن سوی قلب آدمی
کمی جلوتر به چشم می آید
دریا ، رود ، باتلاق ، مرداب و گرداب
شعله آتش ، کمی از دل
کمی هم از زنگار وجود
در اعماق مرداب ، در ژرفای گرداب
اسیرم ، از خون دل سیرم
من می میرم ، غرق شدم در این گرداب
هولناک است ، سطحش نمناک است
چاره چیست . باید ساخت و سوخت
پس تحمل می کنم ۱/۲/۷۶
هوا ، آفتاب ، گرمی
دردی نیست
غمی نیست
می نشینم کنار رودخانه حیاطمان
چه صاف و گواراست
کوه از دور پیداست
جنگل چه زیباست
سرما بر باد هواست
این همه هیاهو از هوا ، آفتاب و گرمی
چه خوب است نشستن در زیر سایه
پاکی وجود ، در هنگام سجود
دل به پرواز در آید به اوج رسد
به اوج هوا ، به اعماق گرمی
و در کنار آفتاب لطیف یا خشن
این همه پرواز
خسته شدم
پس بر روی سیاره دل می نشینم ۲/۲/۷۶
داد از باران
باد به رقصیدن در آمد
و ابر به گریستن
طوفان اینک عقده دل خالی می کند
تمام هستیش را بر روی دل خالی می کند
گاهی مشتش را بر روی پهنه سبز شالی می کوبد
یا اینکه بر روی وسعت زیبای قالی می کوبد
که مادر برای خشک کردن آویزان کرده بود
یا بر روی ساعت لب پنجره باز می کوبد
که پدر برای سحر خیزیش میزان کرده بود
خیس شدم از این همه طوفان و باران
در بستر بیماری افتادم
داد از این همه باران
طوفان یاد بگیر از ماه
که با ما سر روشنی دارد
نه مثل تو که با ما سر دشمنی دارد /۷۶
شب ، تاریکی ، ترس
یک شب
چند جمله
دنبال اینها جریان آب جوب
هوای سرد
آسمانی پر ستاره
صدای هماهنگ قورباقه ها
زمینی شخم شده
پر از آب
مثل دریا ، امواجی بر روی آب
مثل دریا ، ساده و بی ریا
سرزمینی ساکت
بدون دقدقه های روز
شبی مهتابی و زیبا
در زیر نور مهتاب می شد نوشت
چند دوست درپی آبیاری زمین
به هم رسیدیم ، انگار خیلی از هم دور بودیم
درد و دل کردیم ، با هم گپی زدیم
خلاصه تا نیمه های شب خوش گذشت
این شب آرام به آدم درس دوست داشتن می دهد
پس یاد می گیرم دوست داشتن را . ۸/۲/۷۶
یک دنیا بهانه برای دیدن تو
از پرتو نگاه تو
شالیزارهای خوب ما
پر بهانه آب می شود
جلوی اقامتگاه تو
رد پای چکمه های عاشق من است
به بهانه آبیاری شالیزار خوب
یک دنیا بهانه
برای دیدن تو
از سوی شالیزار ، چکمه ها و من . ۷/۱/۷۸
هر روز با فریاد من
هر روز با فریاد من گلوی غم خراش بر می دارد
حنجره درد پاره پاره می شود
هر روز با فریاد من
دشت کنار خانه مان پر از کلمات استوار رنج می شود
و غم بر شاخه بلند درخت توت قدیمی حیاطمان آشیان می کند
گیاهی تازه از جنس آه سر از خاک بیرون می آورد .
و امیدی دیگر در دخمه قلب من می میرد .
رودخانه کنار حیاطمان که محل انزوا ، تنهایی و خلوتگاه من است
آب پاکش واژه آلود از غم می شود
هر روز با فریاد من بال مرغ آرزو می شکند
پرستوی امید از قلب من کوچ می کشد
زوارها و زائران حرم دلم رخت بر می بندند
در اقبالم رخنه ایی تازه می آفتد
هر روز با فریاد من شاخسار درختمان پر غبار حروف غم می شود
نهال باغمان میوه ایی تازه از غم می دهد
تشویقی برای پیروزی اندوه بر شادی می شود
هر چه فریاد من رساتر می شود
دستم به امید کوتاه تر می شود
هر روز با فریاد من ریشه های امید
در دلم سست و بی بنیه می شوند
سیمای امید تَرک می گیرد
از بالا سرنگون و واژگون می شود
سقوط می کند .
ریشه های امید در دلم می پوسند و
نهال امید خشک می شود
شکوفه و گل آن پژمرده می شود و بعد می افتد
هر روز با فریاد من نژند لبخند تازه می زند
هر روز دلم کارش را با فریاد من آغاز می کند
تنها واژه های شادی موجود را در فروشگاه نژند حراج کردم
و به هیچ و پوچ فروختم و با آن خانه غم را خریدم
هر روز با فریاد من
وجودم هزاران بار مرگ را آرزو می کند
وقتی که فریاد می کشم
زلزله ابتدایی می شود
ای غم جدایی نمی شود
وقتی که قلب درد دارد
از این عالم دل سرد دارد
وقتی که روز می آد
غم و سوز می آد
شب تَبِ لَب
این دلم مگر چه داره
که مثل یک ابر می باره ۵/۱۲/۷۷
اروپا در خواب
من اروپا را در خواب دیدم
دانوب را در آن تب و تاب دیدم
ولگا را دیدم که روشن بود
راین را دیدم که به بی انتها می رفت
و آلپ را که با رویا های من بازی می کرد
من در آن رویا با ژرمن دوست شدم
و بوی خوش مسیح را به مشامم سپردم /۷۸
من دیدم
من ظلمت را دیدم که در تاریکی می رفت
سینه شب را با بی رحمی می شکافت
و از ترس من برای خودش رویا می بافت
من مرگ را دیدم که به بقیع می رفت
هر آنکس که سستی می کرد
مرگ با او دوستی می کرد
من غم را دیدم که در خانه فقر را می زد
چون شهنه در کوی و بازار شد
شهنه آن غم مردم آزار شد
من سیل اشک را دیدم
که بر یتیمان می خروشید
با آنان تندی می کرد و بر چشمانشان می جوشید
و برای دل شکستن می کوشید . /۷۸
آرامش
چهره آتش و دود
باید مکر و فریب را زدود
صدای مهیب طوفان
آه !؟
صدای آرامش نی چوپان
در سینه آتش هم آرامشی هست
پرستو را باید شمرد
تا در کوچ کسی نمرد
باید دور مرگ حصار کشید
تا به دیگران سرایت نکند ۱۰/۱۲/۷۸
افکار من
داشتم افکارم را سنباده می زدم
که ناگهان تنگ رویایم افتاد و شکست
سلول خاکستری ذهنم ترک مویی برداشته
و آزمندی آمد و سر اندیشه ام را سنگ زد و شکست
موریانه های حریص تمام محتوای مخم را جویدند
مورچه های طماع اعصابم را تخلیه کردند
پشه موزی درک مرا نیش زد
پرنده مزاحم به سیاستم نوک می زند
حشره ایی بر اسرارم رسوخ کرد
آن زالو تمام حسم را مکید
و کسی تمام جنس دلم را پاره پاره کرد
و موجودی آمد و تمام تار و پودم را درید ۳۰/۳/۷۹
قانون
بزک های تند
اما نا مانوس
ربایش دل
فرو ریختن احساس
و قانون دوز و کلک
بیدب در گرداب
نیلوفری در مرداب
و حشره ی زیبا در سرداب . /۷۸
آرامش ۲
در این پاییز سرد زندگی
من درو می کنم آخرین نا امیدیها را
و برداشت می کنم آخرین غم ها را
من به پاس شب می نشینم
تا از آرامش آن چیزی بچینم
حتی
ابرها با آن دوری راه
حتی برای سرنوشت من
گریه می کنند
اشک می ریزند !
و دلشان برای من می سوزد . /۷۹
حالا
مسیر پر تراکم ابر
غفلت سایه
نگاه خشن آفتاب
حالاست که مادر باید ایثار کند ۲/۴/۷۹
گناه و دروغ
دروغ وصله گناه
گناه چیست ؟
گناه و دروغ
آمیزشی بی اصالت . /۷۹
بی تو
بی تو هرگز
با تو تا کفایت عمر
فقر بر می کند
بنیاد عشق را
عاشق همه است
و همه معشوق
رسولان مرگ
رسولان مرگ
می آیند
و چشمانت را
به هدیه می گیرند
و ... هرگز هرگز پس نمی دهند بهار/۸۳
ای مرگ
ای مرگ طبیب دردم باش
گلشن این باغ سردم باش
بیا مرا ببر از این روزگار
هدایت گر این رَهم باش ای آموزگار
عبور از درد
کوله باری از غم
توشه ایی فراوان از اندوه
گشتی در مصیبت
سیری در ناله
کنکاشی در آه
عبوری نا ممکن از درد .
در آن سوی قلب خفته
باد زوزه می کشد
گرگ همخوانی می کند
سگ پارس کنان تکرار می کند
صداها در هم آمیخته
از ترکیب صداها
آهنگ وحشتناکی به دست می آید
ترس وحشت به دنبال آن انگیزه
در انسان نمایان می شود
صدای نی یک چوپان مهربان
تمام این صداها را در هم می شکند
چه خوب شاد مهربان عزیز
به آدم درس زیستن و توانستن می دهد
پس می توانم
سعی می کنم ۱/۲/۷۶
و حالا
زیر چشمی های تر
ترمز های ناگهانی افت
و حالاست که زندگی
بی معنا می شود آبان/۷۸
ماهی
آزاد و شادم مثل یک ماهی
دور از طغیان مثل حوض آبی
قانون مرگ
قانون مرگ
جاذبه خاک
سنت خوابیدن
احترام سکوت
زجر عرف
و سطح نمناک
دنیای مهر
دلم می خواهد
که دنیای مهر
به قدری گرم شود
که از شدت گرمایش
به سایه قولی پناه ببرم . ۷/۱/۷۸
مربع
به وَتر بسنده نمی کنم
با تلاش به قطر خواهم رسید
با مربع
یک متوازی الاضلاع تشکیل می دهم
و در هر ضلعش مهر خواهم کاشت .
و ...
و چشمان گرسنه ات
تمام عابران
با چترهای رنگی را
با اشتهای تمام می بلعد . ۲۱/۹/۸۴

خیالم بود
خیالم بود
گل گلدان من تو شدی
تو شیرین نبات
باب دندان من تو شدی
ندانستم بی وفا
تیر بر قلب رندگی من می زنی
آتشی به وسعت مرگ
بر زندگی من می زنی
ای کاش
از تعادلمان میزان می شدم
یا که
از لبخند تو گریزان می شدم /۷۸
اگه من نباشم
اگه من نباشم کی دست رو شونه هات می زاره
اگه من نباشم کی خنده رو گونه هات می زاره
اگه من نباشم از کی بهونه می گیری
بهونه از من و از خونه می گیری
اگه من نباشم دیگه برای کی ناز می کنی
سفره دلتو پیش کی باز می کنی
اگه من نباشم کی اشکهاتو پاک می کنه
اون همه غم هاتو تو دلش خاک می کنه
اگه من نباشم کی باهات درد و دل می کنه
تموم کارش و بخاط ر تو ول می کنه
اگه من نباشم کی قدرتو می دونه
خستگیتو از چشمهای تو می خونه
اگه من نباشم کی تو رو دلداری می ده
اگه من نباشم کی تو رو امیدواری می ده ۲۵/۱/۷۸
کوی تو
به هزار روزنه امید پا می نهم به کوی تو
تا که آن معبود نظری کند بینم روی تو
نیایم به هیچ قصدی به کوی تو مگر به امید تو
به هر رهگذری که رسم نشانی دهم از موی تو
آیم چون گدائی به در خانه تو
آیم بدون هیچ نشانی نشانم بوی تو
کوی به کوی ، خانه به خانه نشانی خواهم از تو
به هر بهانه ایی آیم به سوی تو
به هر در و پیکری نظر کنم بینم چهره تو
به هر قرعه ایی که کشم باز آید شماره و گوی تو
به عادتی که مراست به تو ، مرا یار نیست جز تو
که بد خوی بر آورد مرا خوی تو ۳۰/۱/۷۸
وصف تو
زمزمه ها را عارفانه کنم
در وصف تو نگاه را ترانه کنم
به امید وصل تو جهان را آذوغه کنم
به هوای تو وطن را پر بهانه کنم
در غمت جهان را بسوزانم چون تلی
همه عالم را فدای شور عاشقانه کنم
به جز وصل تو نیست اندیشه مرا
هر تیری که بر قلبم زنی ، من دیوانه کنم
شکایتی نیست خود کرده را تدبیر نیست
تمام عالم و آدم را وصف دردانه کنم
از صبح تا شام بنالم با دلی پر خون
هر غمیست مرا ، نبینی چون بر دل ، خانه کنم ۳۰/۱/۷۸
دخترم
دخترم ، تاج سرم
با اینکه تو نیستی در برم
به امید تو زنده ام
از عشق تو پاینده ام
بیا بنشین تو کنارم
تو ای شکوفه انارم
به امید روزی که دوای درد بابا بشی
گلشن امید باغ سرد بابا بشی
تو زیبا خورشید من ۲/۱۰/۷۹
تابنده مهشید من
فقط تو
قایم می شدیم ، یک جا ، یک مکان
مثل بازیهای کودکان
بی سایه بودم دنبال سایه می گشتم
بی پایه بودم دنبال پایه می گشتم
در خلوتم تو را فریاد می کردم
مرا فراموش ، تو را یاد می کردم
تمام وجودم نگاه توست
تمام امیدم پگاه توست
تو ای گل بی خارم
تو دریا ، من بخارم ۱۰/۱۰/۷۹
رهایی
من یونس و
تو مونس من
تو راهی شدی و
من گرفتار ماهی
ماهی منو رها کن
رها از تمام شرها کن

