
کلمه عشق
من دیگر شعر نمی گویم
چون از دید گل
فرصتی نیست برای زمزمه
آن هم زمزمه سرد عاشق
دیگر کلمه عشق تکراری شده
دیگر در بازارش رونقی نیست
دیگر فراوان می کارمش
در چشم در تنگنای نگاه
و در قلب پر احساست
و در عمق عدسی چشمت نوروز ۷۸
آن روزها
آن روزها
چه شاد و قشنگ
من هنوز در خیال و گیج و منگ
دیروزم در واقعیت غرق شده بود
امروزم در رویا غوطه می خورد
آن روزها چه دوران بود
مثل برف و بوران بود
انزوایم دردی دوا نکند
باشد که دیگر غمی نبیند
بی وفایان چه دانند گریستن چیست !؟
آنان فقط دانند که زیستن چیست !؟ ۲۲/۱/۷۸ ۱۳
به رنگ دل
من با غروب درگیرم
از جدایی دلگیرم
از جدائیها دل تنگم
مثل دیوانه گیج و منگم
بی خبر از چشم تنگت
بیهوده می خراشی دل ما را با دل سنگت
حاشا شد این دامن ننگت
پنهان نماند از ما این چهره رنگت
رنگ رز شدی مبارک
نقاش شدی مبارک
به هر نقشی و هر رنگی که خواهی
می زنی دل ما را
گاهی به آبی چشمانت
گاهی به قرمزی لبانت
و گاهی به سرخی لُپهایت
که هم نقش خیال و رنگ رویا دارند
می زنی بر دلم رنگ رنگ . ۲۲/۱/۱۳۷۸
سرعشق
قاتلم
سینه شب را شکافتم
به خاطر هیچ یا یک حروف
عین
باطلم
هیچ و پوچ را به هم بافتم
آمیختنی بیهوده
تجویزی نا موزون
شاید برای
شین
عاطلم
اگر و مگر را بافتم
کاشکی محصولش بود
چیزی که هرگز سبز نمی شود
شاید به خاطر
قاف ۲۲/۱/۱۳۷۸
اقبال من
رفتم لب دریا او را خسته دیدم
رفتم در خانه در را بسته دیدم
رفتم به باغ او را بی حال و نشسته دیدم
رفتم به سیاحت لبش باز چون پسته دیدم
رفتم به پارتی او رزا در دسته دیدم
رفتم به هر کوی و برزن او را پیوسته دیدم
رفتم به دیدار او را از خود رسته دیدم
رفتم از یادش چون جشنش خجسته دیدم
از پشت چشمان گریان و تارم
آخرین نگاهم می رفت که بمیرد
رفتم به سراغ قایقم تا دور شوم
از این سرزمین غریب و بی وفا
که ناگهان قایقم را شکسته دیدم . ۲۰/۲/۱۳۷۸
سلام
از حریم مجاز دل
بر افق رنگت سلام
از حبس ثانیه های انباشته بر گلوی متورم
بر دقدقه هایت سلام
از چشم طوطیا و از هفت درد عالم
به جِرم سنگین قلبت سلام سال ۱۳۷۸
آرامش مطلق
یک شب رفتم در دروازه امید
دروازه بسته دیدم امید خفته
در انتظار نگاه
آن پر آوازه رمید
به دنبال او
تا لب جاده آه
تا باریکه کاه
رفتم
باورم نمی کرد
التماسم را تمنای مرا و تقلای مرا
وقتی مرا دریافت
که چشمانم را بسته دید
بر پشت چشمانم مردم را دسته دید
بر کوچه شیون پیوسته دید
و آن حرف مرا خجسته دید
که گفتم :
آرامش مطلق یعنی مرگ . ۲۰/۲/۱۳۷۸
جارو
آری تو را می گویم
که نگاهت روی تصویر قلب من
زُم می شود
و همیشه باران را
بارانی که از کاسه پر ابر چشمانم
انعکاس می یافت
به شوخی می گرفتی
و با اندیشه
جارو می شدی
و تمام شیشه خورده هایی را که
دور حس غریبم بودند
جمع می کردی ۳/۷/۱۳۷۹
فصل برداشت
سر ستونهای بلند افکار پرستو شکست
و رویای سرزمین گرمسیر از هم گسست
نگاهش عاطفه را شخم می زد
چشمانش مهر درو می کرد
و قلب بی ریاهش
زمین ترک خورده را آبیاری می کرد
و حالا فصل برداشت است
برداشت از رویا . ۱۱/۱۲/۱۳۷۸
آخرین
آخرین پرواز
به عمق عدسی چشمت
آخرین شکار نگاهت
آخرین وصال لبها
آخرین ترازوی دل
کشش احساس
شصت احساس زیاد شدی
پریشانی گیسو
در نقاب اندیشه
آخرین نگاهت را قاب گرفتم
و به خاطرم کوبیدم . ۱۱/۱۰/۱۳۷۹
معصومیت این دل
هنوز سایه ام به دنیا نیامده بود
که ازخانه بیرون زدم
اول قد کشیدن سایه
به خیابان رسیدم
استوانه عصبانی شده بود
که من ماندم
بعد از مدتی که بهار رسید
رد شدم
هنوز اندر خم
شفافیت ابرو بلند چمنی دور مشکی
جلوی ماشین بودم
که
به کنار شهید قندی رسیدم
از این میدان که بگذری به آفتاب می رسی
وقتی که نشستم
نگاهم این بار
به گوشواره استیل سه سوراخ یک پارچه افتاده بود
ولی افکارم او را می جویید
آلبالوی سیاه نگاهم را درید
وای
به ایست
تا که به غقب برگردی
زمستان شده بود
پاییز و تابستان
بهار رفت
حالا یک فصل دیگرباید بروم
تا به معصومیت این دل برسم . ۱۳/۱۲/۱۳۷۹
به تو می اندیشم
من به زمان می اندیشم
به نقطه سیاه خال
به سر رمال
به جادوی فال
من به حال می اندیشم
من به سیاهی می اندیشم
سیاهی چشم
گیسوان
ابرو و مژه
و خال
من به تو می اندیشم ۱۷/۱۲/۱۳۷۹
زندگی
زندگی عمق یک معنا
حجم انبوه بوسه
و جرم سنگین طراوت سال ۱۳۷۸
فریب عشق
عشق بهانه است
منظور به کام دل رسیدن است . ۱۱/۱۰/۱۳۷۹
سوگند
به سرخی قسم
که دل می فریبد
و در آن وسوسه های نگاه
تخم اشتیاق می پراکند سال ۱۳۷۸
فنا
افتادگی و دلدادگی هر دو به یک معناست
چون هر دو رو به یک سو دارند
نابودی ۷/۱/۱۳۷۸
صبح روشن
ساده های مشکل
قشنگی بی پروا
دست پر صدا
و چشم همیشه تر
تو را می خواهند
ای صبح روشن سال ۱۳۷۸
آبی
آسمان آبی
دلهاتان آبی
بوسه آبی
پس چه شد غم جدایی سال ۱۳۷۸
نگاه تو
از پشت دل ساده ساده من
نگاه توست که می رقصد .
مشق وفا
دل برکندم
ساز بشکستم
و ناز را
به چهره روستایی ام آویزان کردم
تا تو از بر کنی دلم را
مشقی کنی وفای مرا . سال ۱۳۷۸
فقط نام تو
نام تو را زیر پلکهایم خال کوبیدم
تا زمانی که پلکهایم هبوط می کند
فقط نام تو جلوی چشمانم باشد . سال ۱۳۸۴
جنس عشق
چه می شود که یک رفتگر
عاشق باشد .
و عشقم
غرورم تاول زده
احساسم بیماری مزمن گرفته
و عشقم شیوع دارد .



